تو ميگی گريه نکن آخه بابا ميشه مگه .
يادت هست اون موقع ها که تو بهشت بوديم من که خيلی خوب يادم مياد وقتی خدا مجسمه های
گلی ساخته بود اين مجسمه ها را نور باران کرد و ما شديم انسان آدم
دلی پر نور قلبی سپيد بالهايی بلند پرواز بعد خواست که ما را زمينی کند اينقدر لطيف بوديم که
خاک نمی توانست ما را ببيند و فورا ترک خورد و تکه تکه شد.
بعد کمکم زمينی شديم قلب سپيد؟؟؟ بال های بلند پرواز؟؟؟ روحی پر نور؟؟؟
همه اينها تيره شدند روز به روز تيره تر سياه سياه تر تنها چيزی که برای من از اون پاکی و
نورانيتم باقی مونده اشک هايی به رنگ آب است که از چشمان سياهم می آيد
راستی چند وقتی ميشه که اشکهايم شور شده اينقدر گريه می کنم تا ديگه اشک هايم سياه نشن
من ميخوام همش گريه کنم ولی ميترسم که اشک هام تموم بشن اشکها تموم ميشن؟؟
حالا بازم به من ميگی گريه نکن تازه می خوام زير بارونم برم خيس خيس بشم چی ميگی
گريه کنان پيش تو می آيم تو گفتی پسرکم چه می خواهی
گفتم ستاره يک مشت ستاره نسيبم کردی
گفتم اين ستاره ها که چشمک نميزنن
گفتی چرا در سکوت شب نگاهشان کن
ستاره ها رو در شب ديدم فرياد زدم . مردم . مردم مرگم فرا رسيد
آخه من بی ستاره ام
نميدونستی...
